نامه ای برای محدثه ...
بنام گل سرخ
روزگار نامرد از من مردی ساخت با دلی از سنگ !
سلام محدثه ...
نمی گویم گل نازم که لطافت گل برایم بی ارزش است ...نمی گویم عمرم که عمر برایم مهم نیست ... نمی گویم عزیز دلم که سنگ تنها عزیزش خاک است ... نمی گویم بهار دلم که بهار و زمستان برای سنگ بی معنی است ...
نمی گویم دوستم ، که تنهای تنها هستم !
گاهی دل به حرفی می شکند و تنها می شود ... ولی دل سنگ مرا ضربه دوست توان شکستن نیست !
دیگه از همه عالم و آدم بدم میاد ...
همه تو دنیای شلوغ خود به دنبال خواسته های خود هستند ، کسی به فکر پرنده نیست ، او تازه لانه اش را به دست باد داده است ، چرا از او انتظار خواندن دارند ...؟!
از عروسک بودن بدم میاد ، از دنیا ، از دروغ ، از ریا ، از تظاهر ، از دوستی ، از عشق ، از زیبایی گل ، از هستی و بودن بدم میاد !!!
تو ناخواسته در مسیر من بودی ... شاید خوب باشی به تفسیر خود ... شاید دلت صاف باشد در دنیای خود ولی دنیای من جای دلهای شکسته تنهاست ... دنیای من جایی برای مهربان ها نیست ، دنیای من جای به ظاهر دلسوزان نیست !!!
از آدمهایی که در آغوش تنهایی خود را می بازند و خود را به دست سرنوشت می سپارند بدم میاد !
کار عشق موندن و سوختن و ساختن است ، کار من موندن و دیدن و انتقام !
سادگی قسمت خوب انسانهاست ، زندگی روی سادگی !
شاید اشتباه من جبران خوبی هاست ، برای همین از خوبی بدم میاد که جبرانش کار من نیست . شاید دل مکانی برای دیگری باشد که از دل بدم میاد چون دیوار تنهاییم را خراب شده نمی خواهم !
دیگه برام مهم نیست کی باشه کی نباشه ، مهم نیست ... بی خیال ... بی خیال دنیا !
تو، توی دنیای خود غرق شده ای ... نگو خدا محدثه رو فرستاد که مصطفی تنها نباشد ... بهتره بگویی خدا مصطفی را فرستاد تا محدثه به بعضی از نیازهای زندگی برسد ... به کمال ، به اوج انسان بودن ...
اما تو تا گرم آغوش دنیا شدی زود فراموش کردی .
محدثه تو را به دنیا می سپارم ، پیش آن همه بقیه که خود را بین شلوغیش گم کرده اند !
تو نیز آن نبودی که او گفته بود ...
تو نیز نبودی !
من انتظار سلام تو را نداشتم ، انتظار وفا از یک دختر بیهوده است !
نه ...
اشتباه نکن من از تو خواسته ای نداشته ام و ندارم ،
من جنگ و جدالم با خودم است ، خودم باید ساخته شوم ، من از هیچ کار تو ناراحت نیستم ، تو بیش از همه مهر داشتی بر من ، بیش از همه حرف زدی برایم !
اما حرفها برای من دروغ است ، مهر پیش من یک بازی است !
دلسوزی موقت ... میدانی یعنی چه ؟
دلسوزی موقت مثل دوست داشتن یک نا انسان است ( حیوان ) ... یک نا انسان شاید دلسوز محبتی باشد ، اما بعد از ندیدن و نشنیدنش همه را به دست فراموشی می سپارد و در لحظه احساس خطر دوباره قسمتی را به یاد می آورد ، شاید او بطور غریزی دوست داشتن را یاد گرفته ... ولی ماا نسانها چی ؟
شاید بگی چرت و پرت می گویم ولی به خداوندی خدا اگر نوشته مرا داشته باشی روزی معنی تک تک جملاتم رو درک می کنی ... آن روز تو هم از دنیا و دروغهایش زده شدی ، آن روز تو هم فراموش شدی ، آن روز تو هم درگیر یک دلسوزی بیهوده شدی ... دلسوزی موقت !
زندگی سرد است به نام عشق ، عشق سرد است به نام مرگ !
به درود/























